نامه استا مهرداد اوستا
نامه استا مهرداد اوستا
استاد ارجمند و حکیم عزیز کریم ، حضرت حکیمی
گاهی مه در زندگی عزیزی می اندیشم ، این حیرت به من دست می دهد که چرا خداوند کریم ، در بنده یی گزیده ، این همه صفتِ منتخب به نشانه می گذارد ، چندانکه اگر مدیح یکی از آنها را آغاز کنی ، چه بسا از شکر دی گر صفات غافل می مانی . همچنانکه از خورشید که روشنی می دهد ؟
که گیاهان را می رویاند ؟ که گلها را شکوفا میکند ؟ که زندگی می بخشد ؟
زندگ یوالاترین نعمتی است که خداوند عنایت کرده است . بصفت کدامیک از این خورشید راست
می توان دل را متّصف ساخت ؟ راستس نمی دانم این کلام را ازبزرگی شنیده ام ؟ که خورشید حکمت می آفریند و خورشید سواران ، حکیمانند . من هم آنگاه که در مقام عزیزی چون شما قرار می گیرم ، حقیقتش این است که نمی دانم چگونه سخن را آغاز کنم و پایان دهم . و کدامین فضیلت شما را بر شمارم ، تا گوشه ای از حق مطلب گزارده آید . و اینجاست که باید گفت : ((این همه هم خموب شدن ، خوب نیست !)) بهرحال ، شبی و شب هایی است با ((سرودِ جهشها))هم گفتگوییم .
این کتاب خیلی بدردم خورد . چون در حال حاضر ، بنوشتن کتابی مشغولم که قریباً و نه بس دیر آماده چاپ خواهد بود ، کتابِ من گزارشی است از تطوّر ِاندیشه های فلاسفه ، بخصو ص تا آنجا که برای چون منی میسر است ، کوشیده ام تاازحق کشی های اروپائیان دربارۀ شرق ، پرده برگیرم و بخصوص در آن هنگام که اینان از اسلام و محمّد چنین نادیده می گذرند ، یادم آمد ، کلام آن بزرگ را که گفت : حقیقت چون خورشید می تابد ، امّا هر چشمی را تاب تماشا در چشمۀ خورشید نیست تنها عقاب است که می تواند ، ساعت ها در خورشید چشم بدوزد و خیره نماند . بطور ِقطع و یقین آنگاه که محمّد جلوه کند ، از بسیاری از بت ها باید چشم پوشید ؛ و اروپائی اگر پرواز را تا آن سوی خورشید دامنه دهد ، چون پرست آفریده شده است ، از آن نمی تواند دست بردارد. در موردِ اشعاری که امر فرموده بودید ، گویا با آن فرصت چند روزه ، هنگام گذشت ، چنانچه وقت نگذشته باشد ، گمان می کنم ، از اشعار مجموعۀ شعر خراسان بتوانند استفاده کنند و قصیده ای نیز به همراه
این نامه تقدیم می دارم.
